تبليغاتX
!!! یک لیوان ز-ه-ر-م-ا-ر خنک

!!! یک لیوان ز-ه-ر-م-ا-ر خنک

نامه های من به آقای گاورمنت ...

نامه ی شانزدهم ...

آقای گاورمنت جان سلام ؛

من اصلا نمی دانم لولو چه نیازی به ممه دارد ، اما از لولو خوشم نمی آید ... مگر شما آقای گاوی نیستید ؟ پس نگزارید لولو ها بیایند توی کوچه ی ما ... کوچه ی ما یک عالمه نی نی دارد ... نی نی ها بدون ممه می میرند ... شما می خواهید نی نی ها بمیرند ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 0:56  توسط مارمالات ترشیده  | 

نامه پانزدهم ...

آقای گاورمنت ؛ سلام !

 

این روز ها برق خانه مان هی می رود ، هی می آید . نمی توانم برایتان نامه بفرستم ، چون همه اش وسط فرستادن ، تل ویزی یون کام پیو ترمان سیاه می شود ! بعد من از کوره در می روم و تصمیم می گیرم دیگر نامه ننویسم . اقلا آدرس خانه ی واقعی تان را بدهید تا نامه های راست راستکی برایتان بفرستم . یک عالمه حرف روی دلم سنگینی می کند که اگر به شما نگویم دلم را سوراخ می کند و میافتد تو ؛ آنوقت نمی توانم غذا بخورم و می میرم . شما دوست دارید من بمیرم گاوی جان ؟!

 

پ.ن : آمدم خانه ی خاله منیژه که همیشه تل ویزی یون کام پیو ترشان روشن است ! نمی دانم چرا برق خانه ی خاله منیژه اینها هیچ وقت نمی رود ! فکر کنم خیلی پول دارند !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 21:4  توسط مارمالات ترشیده  | 

درباب بازگشت به وطن ...

سلام آقای گاورمنت ...

من برگشتم ...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 0:29  توسط مارمالات ترشیده  | 

نامه چهاردهم ...

سلام آقای گاوی !

امروز من خیلی زوق دارم . ارس تو امروز به دنیا می آید . من از آدم های کوچک که توی دست جا می شوند خیلی خوشم می آید . مامان می گوید من هم یک زمانی اندازه ی ارس تو بودم . اما خودم یادم نمی آید . آقای گاورمنت من خیلی هویج می خورم تا یادم بیاید که وقتی اندازه ی ارس تو بودم ، چه قدی بودم . اما یادم نمی آید . بعد همه اش فکر می کنم شاید من از اولی که یادم نمی آید ، همین قدی بودم و مامانم من را به دنیا نیاورده چون توی شکمش جا نمی شوم . بعد قسه می خورم که شاید من را از پرورشگا آوردند و من پدر و مادر راستکی ندارم .

اما وقتی عکس نوزادی هایم را نگاه می کنم ، می فهمم انقدر کوچک بودم که توی عکس جا می شدم . ارس تو هم خیلی کوچک است . دلم می خواهد بقلش کنم اما همه اش شیر بالا می آورد . من نمی دانم بالا آوردن یعنی چه ، فقط می دانم بالای ارس تو ، که می آورد ، با بالای ما که می آوریم فرق دارد . بالای ارس تو سفید است و بوی شیر می دهد ... اما بالای ما ...

خلاسه من خیلی زوق دارم که ارس تو می آید توی دنیا . باید خیلی چیز ها یادش بدهم تا موتاد نشود مثل کریم آقا !!! ( شوهر قبلیه خاله کوکب ) چون اگر موتاد بشود خوابش می گیرد بعد می میرد ... !


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 10:55  توسط مارمالات ترشیده  | 

نامه سیزدهم ...

آقای گاوولی جان ...

ببخشید که هی صمیمی تر می شوم ... آخر بعد از دوازده تا نامه ، دیگر می توانم به اسم کوچک شما را صدا کنم . البته من نمی دانم اسم کوچک یعنی چه ... یعنی مثلا اسم من که انقدر دراز است : م.ا.ر.م.ا.ل.ا.ت نمی شود اسم کوچکم باشد ؟! 

خب من هم دلم می خواهد اسم کوچک داشته باشم تا توی دهن آدم ها جا بشوم ! چون بابا می گوید اسم شما همیشه سر زبان هاست ... من هم همیشه فکر می کنم اسم شما مثل سر زبان قرمز است ... مثل ماهی قرمز ها ... مثل توت فرنگی های له شد ... مثل خون ... مثل لاک عروس خانوم ها ... !

...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 11:6  توسط مارمالات ترشیده  | 

نامه دوازدهم

 

سلام آقای گاوی جان !

اخبار این روزها هی می گوید : دولت می خواهد رایهه ی علف مند کردن رایانه ها را اجرا کند ! من همیشه فکر می کنم علف مند کردن رایانه ها شبیه یک فیلم است ؛ چون دولت می خواهد اجرا کندش ! رایهه هم لابد خارجی همان فیلم خودمان است ، چون توی تبلیغات ساف لن !!! خانومه هی می گوید : با رایهه ی هلو و سیب ! یعنی اگر ساف لن بخریم بهمان یک فیلم در مورد میوه های خوب جایزه می دهند مجانی !

من خودم می دانم که رایانه خارجی همان کام پیو تر خودمان است !!! سوگل می گوید حتما می خواهند کام پیو تر هایی درست کنند که با علف کار کنند !مثل گاو که اول علف می خورد بعد کار می کند ! برای همین هم بابا می گوید اگر این رایهه هه اجرا بشود پول برق و این ها همه گران می شود ! برای همین هم رایانه های علف مند درست می کنند تا من مجبور نباشم برای نامه نوشتن به شما ؛ همه عیدی هایم را بدهم به بابا تا پول برق بدهند !


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:5  توسط مارمالات ترشیده  | 

نامه یازدهم

آقا جان گاورمنت ؛

مامان می گوید من وقتی بچه بودم خیلی تو دل برو بودم . اما من نمی دانم تو دل برو یعنی چی ؟ یعنی انقدر کوچول بودم که توی دل آدم ها جا می شدم ؟ یا دل آدم ها آن موقع ها خیلی بزرگ بود ؟! اما یک بار که مامان داشت دل گوسفند سرخ می کرد ، مانی گفت که دل آدم هم همین قدی است ! پس من چجوری توی آن جا می شدم ؟

البته آن خانومه توی تلویزیون می گفت  آدم های قدیم بزرگ تر و گنده تر بودند !

شما چی فکر می کنی آقا گاورمنت ؟! اصلا دل شما چه قدری هست ؟ آنقدر بزرگ هست که من تویش جا بشوم ؟

کاش می شد برای دل آدم ها لباس درست کرد تا با متر دلشان را اندازه گرفت ! اینطوری هیچ دلی هم نمی شکست !

چون خودم دیدم مادربزرگ موقع اسباب کشی شکستنی ها را توی پارچه می پیچید ! اصلا می توانیم روی تن آدم ها ، آنجایی که قلب تویش هست بنویسیم : مراقب باشید ! شکستنی !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:42  توسط مارمالات ترشیده  | 

نامه دهم ...

 

آقای گاورمنت ، من بچه بی ادب و دماقویی نیستم ! اما این دفعه سلام نمی کنم !

چون خیلی وقت است که برایتان نامه ننوشته ام و غریبی ام می شود ...

البته عیدتان مبارک ...

آقای گاومنت جان ؛

امسال عید یک جوری بود ... ماهی هامان زودتر از همیشه آمدند روی آب خوابیدند ... سبزه هامان یکهو زرد شدند ... تخم مرغ رنگی ها یا ترک خوردند یا بوی گند گرفتند ... حتی شیرینی ها هم مزه سیمان می دادند ! البته من تاحالا سیمان نخورده ام اما بابا اینجوری گفت !

راستی ... شما که هیچ وقت جواب نامه های مارمالات را نمی دهید ... پس عیدی ام را اقلن بفرستید ... می خواهم با عیدی هایم پای مادربزرگ را خوب کنم !

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 13:38  توسط مارمالات ترشیده  | 

نامه نهم

 

آقای گاورمنت جان ؛ سلام ...

بابا می گوید می خواهند توی کوچه مادر بزرگ اینها نانوایی بزنند ! بعد هم هی خدا را شکر می کند که اینجوری دیگر مادربزرگ مجبور نیست تا خیابان اصلی برود و پایش درد بگیرد . من نمی دانم نانوایی توی کوچه شان چه ربطی به درد پای مادربزرگ دارد ؟! البته کسی چه می داند ! شاید آقای نانوا دکتر باشد و مادر بزرگ را خوب کند ... یا شاید نان برای پا درد خوب باشد ! چون خودم یک بار شنیدم که می گویند قرص نان !!! پس حتما قرص نان پای مادربزرگ را خوب می کند ! ...

فردای همین نامه ...

آقای گاورمنت ...

رفتم از بابا پرسیدم مگر نانوایی که قرار است بیاید کوچه ی مادربزرگ این ها نانوایی بزند ، دکتر است ؟ بابا خندید و گفت :" این روزا دکترا با نونوا ها هیچ فرقی ندارن ! هر نونوایی رو بخوان ببرن بالا اول دکترش می کنن بعد می برنش ! " وقتی هم گفتم قرص نان برای مادربزرگ خوب است یا نه ، گفت :" با این گرونی دارو بایدم جای قرص و شربت ، نون خالی سق بزنیم ! "

البته من نفهمیدم بالا کجاست و چجوری می شود سق زد ! اما فکر می کنم یک چیزی مثل نق زدن است ! ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 12:57  توسط مارمالات ترشیده  | 

فعلا نامه نداریم ، یعنی داریم ولی به آقای گاورمنت نیست !

سلام ... !

امتحانام تموم شده و فعلا نه حرفی برای گفتن به آقای گاورمنت دارم ... نه فرصت هر روز آپ شدن ...می خوام یه کم استراحت کنم و خستگی امتحانا رو از تنم بیرون کنم ، بعد با چند تا پارچ زهر مار تگری و تازه برگردم ...

اما کلی حرف برای کسایی دارن که تا حالا تنهام نذاشتن و فقط و فقط دیدن کامنتاشون برام یه دنیا ارزش داشت ... !

سیب عزیزم : تا حالا پیش نیومده که ما شله زرد یا هر چیز دیگه ای بپزیم و بدیم بیرون ... نمی دونم چرا ... منظورم اینه که همه این نامه ها داستان هاییه که تو ذهن من ، ایما پرند اتفاق می افته ... اما اگر واقعا شله زرد می پختیم بهت قول می دادم که تو رو ازش بی نصیب نمی ذاشتم ...

آقای دمی زاده بزرگوار : از ابراز لطفتون و اینکه هیچ وقت کامنت هامو بی جواب نمی ذارین ممنونم ... فکر کنم وقت شما خیلی با ارزش تر از اینه که به هجویات من اختصاص پیدا کنه و این که شما به من سر می زنین ، فقط لطف و تواضع شما رو ثابت می کنه ... ! یک دنیا ممنون ...

سالی عزیزم ؛ هرچند که تا حالا فقط یکی دوتا کامنت ازت دارم ، اما امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم و از ابراز لطف تو هم ممنونم ... !

محسن عزیز : نمی شناسمت ، اما فکر می کنم نوشته هام اتفاقی رو تو ذهنت ایجاد کرده که امیدوارم مثبت باشه ... خوشحالم که نگاهم ، حرفم و کلماتم برات آشناست ... امیدوارم این آشنایی ، به جای خوبی برسه ...

ذغال اخته خوبم : نمی دونم چرا آدرس وبلاگت و برام نذاشتی ، اما معذرت می خوام که انتظار بیشتر از این داشتی و من نتونستم انتظارتو برآورده کنم ... و اینکه واقعا شرمنده ام از اینکه اون طور که می خواستی ؛ از وقتی که برای خوندن نوشته هام گذاشتی لذت نبردی ... من رسما از شما معذرت می خوام ...

موسیو گلابی مهربون و جذابم : خیلی از کامنتات انرژی می گیرم ، امیدوارم همیشه به یاد مارمالات باشی و دل ترشیده شو با کامنتات شاد کنی ... در ضمن ، از جسارتی که تو نوشتن به خرج میدی ، سرشار از جو زدگی می شم ...

صلح سپید عزیزم : نمی دونم چرا خیلی وقته نمیای و بهم سر نمی زنی ... کمی تا قسمتی نگران و ناراحتم از این بابت ، اگه حالت خوبه مارمالات و بی خبر نذار !

زیر پوش جان : من خیلی بهت سر می زنم اما از تو فقط یه کامنت دارم ... انصاف به خرج بده ... !

نوستوس و آستیگمات عزیز : ممنون که منظورمو کاملا از واژه آقای گاورمنت فهمیدین ! خیلیا این واژه رو اشتباه تعبیر می کنن !

حکیم کنفوسیوس : شما خیلی کم لطفی می فرمایین ، مارمالات همیشه به یاد شما و اسم ثقیل وبلاگتون هست !

ستاره عزیز : خیلی ممنون که به نظرت مارمالات اسم قشنگیه ، خیلی خوشحالم کردی که چنین نظری دادی ، چون مارمالات یه نمه احساس غربت می کرد ، کسی اسمشو درک نمی کرد آخه ! اما از تو هم فقط یه کامنت دارم و یه نمه گله ... ! منتظرتم ...

آقای هالو : شما چرا انقدر بدجنسین ؟! این همه اومدم و رفتم و کامنت گذاشتم و تهدیدتون کردم ، اما هنوز برنگشتین ... !

نیلوی مهربون : خوشحالم که 4 تا نامه به مذاقت خوش اومد ، ولی الات من هشتمین نامه رو هم نوشتم و تو هنوز نیومدی !

اما ستاره عزیزم : از اینکه فکر می کنی خونه جدیدم محشره ممنون ... خیلی خوشحال شدم ... همیشه از کامنتای محبت آمیزت انرژی مثبت می گیرم ...

پ.ن : دوستانی که اینجا اسمی ازشون نبردم ، از مارمالات دلگیر نشن ، مارمالات همه شما رو واقعا دوست داره ، و هر روزی که نمیاد و کامنتاتون و نمی خونه دلش به شدت می گیره ...اما برای این از بعضیا اسم نبردم که فقط اومدن و رفتن و رد پای پررنگی از خودشون نذاشتن ... اما از اونا هم ممنونم ...

به امید زهر مار های تلخ تر ... !


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 12:54  توسط مارمالات ترشیده  |